دست نوشته های عارف دلسوخته
از بخت بدم ایینه فروش شهر کوران شدم 

سلام رفیق عزیزم  


اگر از احوال این جانت خواسته باشی،ملالی...هست!
از تو چه پنهان دوری تو شده تمام زندگی من،پس زندگی من جز ملال نیست.
این از حال...
از بال هم اگر می پرسی که باید بگویم هیچ بالی به تازگی بال من نمانده است.
بس که آن را نو نگاه داشته ام.فقط مشکل این است که این بالها دیگر به درد پرواز نمی خورند.
فقط به درد عکاسانی می خورد که از پرنده های قفسی عکس می گیرند.
نمی دانم چرا بال ندارم.
حالا توی این قفس با این بالها که بر شانه هایم سنگینی می کند چه کنم؟
دفتر خاطراتم را به عنکبوتهای آواره سپرده ام.

لااقل سامانی باشد برای عنکبوتها

حالا که دارم از چکّه‌های کوچیک اشک واسه کلمه‌های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می‌سازم اینجا یه روزه ابریه دلگیره، نه فکر کنی حالا ابریه، نه عزیزم همیشه ابریه تا تو یه وقتی، یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره‌ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت تنهایی دلم

اینگونه نگاهم نکن، دلم را می‌گویم. تنهایی گاهی سبب می‌شود که در دامنه‌های زندگی اتراق کنی و بار تحمّلت را بر شانه‌های کوه بگذاری تا خستگی‌ات کمی در برود. 

راستی چه حکمتی ست که من بیشتر، غروب‌ها دلم برای تو می‌شود! نه فکر کنی که خورشیدی، نه عزیزم خورشید شب‌ها می‌رود و گل‌های آفتاب گردان را به حال خودشان می‌گذارد. 

ماه را هم دوست می دارم . ماه تنها محرم اسرار من است .. باور نمی کنی ؟ من که او را از خیلی آدمها بیشتر قبول دارم . باور کن بعضی شبها از شنیدن غم و غصه های من آب می رود . یک شب یادم می آید آنقدر لاغر شده بود که مردم شهر برای دیدنش به پشت بامها رفتند .. وقتی کسی توانست ماه را علی رغم لاغریش ببیند مردم از خوشحالی عید گرفتند !!! بگذار نامه ام را دوره کنم .. وای ! چقدر شبیه گزارش هواشناسی تلویزیون شده است ... نمی دانم .. واقعا نمی دانم وقتی تو نیستی چگونه می توانم بنویسم .. خودت که خوب می دانی .. من از روی جمال تو می نویسم و حالا که نیستی من از خودم که نمی توانم حرف در بیاورم

..

می خواستم بدانم آیا در شهر شما هم قاصدک برای فوت کردن پیدا می شود؟ اینجا که تا دلت بخواهد قاصدک برای شنیدن هست.

دلم که برای تو تنگ می شود، کنار پنجره می نشینم و تک تک قاصدک های عابر را مرور می کنم.

احساس بدی دارم؛

گیرم حرفی برای سپردن به قاصدک نداشته باشی؛

گیرم نمی خواهی اسم محبوبت را هیچ کس – حتی قاصدک – بداند؛

گیرم خجالت می کشی حرفهای عاشقانه ات را – حتی در گوش قاصدک – زمزمه کنی؛‏

گیرم حتی قاصدک را هم محرم رازمان نمی دانی؛

اما ..

مگر نه اینکه قاصدک را برای فرستادن فوت می کنند؟

پس چرا هیچ کدام از این قاصدک ها عطر نفس های تو را ندارند؟

روزهایم را به وارسی پنجره در جستجوی قاصدکها می گذرانم و شبها ..آه 

خاطراتت شیرینت زخمهایم را نمک گیر می کند

ممنون که همیشه ناخواسته کمک می کنی، چه خودت چه اسم قشنگت،

بی تقصیر پروانه ات

می مانم و برای تو می نویسم:  تو عزیزی، چه بهاری باشی چه تابستانی،

چه پائیزی...

دلت نسوزد، نگو چه لحن غم انگیزی، راست می گویم که عزیزی رفیق

 

 

 

همیشه بیادت عارف دلسوخته 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393 ] [ 10:19 ] [ مهدی شهریاری ]

به یکتای بی همتایی که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد

 

سلام مهربانم

من نامه نوشتن بلدم اما راستش را بخواهی نمی دانم برای تو چگونه باید نامه بنویسم .

اگر بخواهم مثل همه نامه ها اینطور آغاز کنم : امیدوارم که در سایه الطاف خداوند سالم و سلامت باشی . و اما اگر از احوال اینجانب خواسته باشی ... نه نمی توانم اینطور برایت بنویسم ...

تو مرا از همه کلیشه ها بیرون آورده ای و من نمی توانم در چارچوب تنگ این کلیشه ها عشق تو را که در تمام زوایای وجود من رخنه کرده است جار بزنم .

مهربانم

به امید اینکه شاید نسیم شمه ای از عطر تو را به امانت بیارد سرمای بی رحمانه زمستان را نادیده گرفته ام .

من نمی دانم قاصدکها آنقدر دلسوز هستند که شبها هم به راه خود برای رساندن پیام عشق ادامه دهند یا نه ..

اما از ترس اینکه قاصدکی پای پنجره بسته ام بنشیند و پیغامی از تو معطل شنیدن بماند شبها هم پنجره ام را وارسی می کنم ..

ستاره ها را دوست دارم .. ستاره ها محرم اشکهایی هستند که دور از چشم دوستان و آشنایان در دوری تو می ریزم . ستاره ها موجودات رازداری هستند این را از چشمک شیطنت آمیزی که بین من و آنها رد و بدل شده است فهمیدم . امشب نمی دانم چرا ستاره ها دور تر ایستاده اند . این را می دانم چشمانم که خیس می شوند نزدیک بین می شوند و ستاره ها را نزدیک تر می بینم

ماه را هم دوست می دارم . ماه تنها محرم اسرار من است .. باور نمی کنی ؟ من که او را از خیلی آدمها بیشتر قبول دارم . باور کن بعضی شبها از شنیدن غم و غصه های من آب می رود . یک شب یادم می آید آنقدر لاغر شده بود که مردم شهر برای دیدنش به پشت بامها رفتند .. وقتی کسی توانست ماه را علی رغم لاغریش ببیند مردم از خوشحالی عید گرفتند

بگذار نامه ام را دوره کنم .. وای ! چقدر شبیه گزارش هواشناسی تلویزیون شده است ... نمی دانم .. واقعا نمی دانم وقتی تو نیستی چگونه می توانم بنویسم .. خودت که خوب می دانی .. من از روی جمال تو می نویسم و حالا که نیستی من از خودم که نمی توانم حرف در بیاورم ...

می خواهم رازی را برایت فاش کنم :

من شاعر نیستم .. من نقاشم اما از آنجا که کار با قلم مو را بلد نیستم تصمیم گرفته ام صورتت را با واژه ها نقاشی کنم ..

وای ! این چه کاری بود من کردم .. چرا خودم را لو دادم .. اگر بداند دیگر نخواهد گذاشت ساعتها به چهره معصوم و صبورش و چشم هایی که دنیایی از مهربانی هستند چشم بدوزم ..

صبور مهربانم

بگذار پرنده ی سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده ، خاموش نه ، شعله ورترش کن .من کلبه ی خوشبختی تو را با گل های شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگ ترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بودم ،مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی ، چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک لیلای باوفا سالها زیر سایه ی خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هرکس که روزی ، ثانیه ای در این دنیا بوده ، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت ، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است .

 مهربانم ! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوززیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ، من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد .
تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برایم امانت گرفت

سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفأل می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج ، شقایق حریم آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی .
بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری از تو می کشد و غم انگیزتر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در قلب تو فرو می کند ،حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند و من در کنار این ساحل زیبا و ارام یا گاهی هم مثل خودم اشفته به یاد تو می نویسم.
برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ، من بیشتر از برگ ها .
اما نمی دانم چگونه بگویم که می دانم ، هیچ نمی دانم جز قدر تو را .
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست .
درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته است و امشب دریای دلم طوفانی و مواج است

نازنین تر از جانم

قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم یادم بدی زود یاد میگیرم ، همونی میشم که میخوای ، مث حال و هوای آسمون یه وقت نم نم ، یه وقت رعد و برق ، یه وقت تگرگ ، گاهی هم آفتاب ، بستگی به چشای تو داره ،

مراقب دستان زیبایت ، لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته ی سازت ، درهای بسته ی خلوتت ، وفایت ، زمزمه های تنهاییت ، غصه های ارغوانیت و مخصوصا اسم قشنگت باش

کسی که چند روزه تازه متولد شده

عارف دلسوخته

مهدی شهریاری

                      

[ شنبه سوم اسفند 1392 ] [ 18:41 ] [ مهدی شهریاری ]
درباره وبلاگ

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پاي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شکستند .
ارزومند ارزوهایتان : مهدی شهریاری بافرانی
بی قرار که میشوی
تمام قرارهایت
به یادت خواهد آمد !
محو میشوی
در تصویری که
روزگاری
رویایت بود !
امکانات وب
www.shereno.com
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل